یکی از بستگان مرحوم حاج سید جواد حیدری نقل می کند : زمانی من و خانواده ام به همراه مرحوم حیدری و عیالشان که خاله والده ام بودند از مشهد به یزد حرکت کردیم ، برحسب قاعده باید باک خودرو را در طبس پر می کردم زیرا در آن زمان به جز رباط پشت بادام ، جایگاه بنزین نبود ، اما به علت اینکه باید فاصله زیادی را دور می زدم به امید اینکه بنزین خودرو برای فاصله طبس تا رباط پشت بادام کافی است حرکت کردم . اما وقتی به جایگاه رباط پشت بادام  رسیدیم چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود و متصدی ، جایگاه را تعطیل کرد و رفته بود . مردمی که آنجا بودند چون آن مرحوم را می شناختند به ایشان گفتند که به علت نفوذ بالایی که دارند کسی را بفرستند تا متصدی جایگاه را بیدار و او را به اینجا بیاورد . اما آقا با نهایت خونسردی پاسخ داند : من برای تجدید وضو می روم متصدی خودش می آید ...

چندی از رفتن آقا نگذشته بود که متصدی جایگاه آمد و خودرو ها یکی پس از دیگری سوخت گیری کردند و رفتند ... در این اثنا یکی از رانندگان از متصدی جایگاه پرسید : در این نیمه ی شب چه شد که به جایگاه بازگشتی ؟!

او گفت : من خوابیده بودم که ناگهان متوجه شدم دستی به زیر سرم رفت و مرا بیدار کرد و نشاند و گفت : در این شب سرد مردم معطل تو هستند هرچه زود تر خودت را به محل برسان ... سپس من که دیگر از خود اختیاری نداشتم آمدم اینجا و دیدم شما منتظر من هستید ... 




          

کتاب خاطرات خوبان / جلد 2 / صفحه 471  / حکایت 7

مرحوم حاج سید جواد حیدری